تبليغاتX
غيرقابل پرنده
شعرها و نوشته های علی ثابت قدم


زندگی منهای تو آن قدر ها هم بد نبود

سال ها آرامشِ همراه با غم بد نبود 


با بهاری که تو آوردی زمستان بهتر است

من بهشتت را نمی خواهم ، جهنم بد نبود


چشم هایم حال دیگر داشت اما خوب بود

پشت شیشه بارش باران نم نم بد نبود


گاه در  یاد تو بودم گاه شعری می رسید

بی تو کج دار و مریز این زخم و مرهم بد نبود


دوستم داری ولی  من دوستت دارم ولی 

این جدایی خوب بود این دوری از هم بد نبود


آمدی یک بار دیگر روزگارم تازه شد

حال من را خوب کردی گرچه حالم بد نبود


نوشته شده توسط علي ثابت قدم در ساعت 11:36 | لینک  | 

 

از سَر ِ بی مرامی تقدیر روزگارم چنین رقم خورده ست

دلِ گاهی بزرگِ کوچکِ من غصّه ی بی شمار و کم خورده ست

 

دفتر نام و ننگ را وا کن ! عشق را بی دروغ پیدا کن !

دیگران در ادای عاشقی اند ، عاشقان نامشان قلم خورده ست

 

فصل انگورهای تازه تویی ! در خم های کهنه را وا کن!

ای کسی که به سر سلامتی ات سال ها استکان به هم خورده ست

 

مستی ام را دلیل بودن تو ! شعر را لحظه ی سرودن تو !

لایق عاشقی نمودن تو !... ماجرا این چنین رقم خورده ست

 

طرح اسلیمی امارت شاه ! بر در مسجد و نماد گناه !

سبزی شاخه هات بر سر راه بر تن تاک پیچ و خم خورده ست

 

بارش ناگهانی باران باز من را به یاد تو انداخت

اصفهان چشم انتظار تو است شهر خشکیده ای که نم خورده ست

 

نوشته شده توسط علي ثابت قدم در ساعت 1:42 | لینک  | 

 

هوا خوب است و ما خوبیم و دنیا همچنان خوب است

شبیه ما کماکان حال دیگر عاشقان خوب است

 

کبوتر ها همه آزاد و بلبل ها همه شادند

درختان سبز و گل ها باز و حال باغبان خوب است

 

همه شادند و می خندند و می گردند و می رقصند

خیالت تخت حال تک تک دیوانگان خوب است

 

کجایی شهر دودآلود تهران ؟ خوش به حالت هست؟!

از این زاینده رود خشک ، حال اصفهان خوب است

 

اگر سرخ است خاک کوچه ها از خون ملالی نیست

همین که همچنان آبی ست رنگ آسمان خوب است

 

خدایی هست آن بالا!  ... جدا از طعنه و شوخی

گمانم بعد غم ها آخر این داستان خوب است.

 

نوشته شده توسط علي ثابت قدم در ساعت 14:48 | لینک  | 

۱

عمري‌ست نشسته‌ايم ما با غم تو

ديوانه‌ي لطف بيشمار و كم تو

 

دستي به دعا سوي تو داريم همه

زخميم و همه منتظر مرهم تو

 

2

ما با نفس بهار تو گُل كرديم

ما ماتم بسيارتحمل كرديم

 

دستان قنوت ما و درد دل ما

درياب كه دست خويش را پل كرديم

 

3

عمريست دويده‌ايم و باور نشديم

عاشق شده يك مرتبه ديگر نشديم

 

عمريست كه بال خويش را وا كرديم

اما چه كنيم ما كبوتر نشديم

 

4

مانند پرنده‌ايم پرپر شده بال

مانند پرنده‌ايم ما رو به زوال

 

نه نورِ عبادتي نه شورِ عشقي

بي‌بركت و بي‌قبله و بي‌لذت و حال

 

 5

از بركت لبخند تو شاديم همه

در سجده به سوي تو فتاديم همه

                            

با تو همه سبز چون بهار و بي‌تو

چون برگ خزان به دست باديم همه

 

6

ما با نفس بهار نزديكتريم

از گيسوي خود به يار نزديكتريم

 

دل‌ها همگي شكسته چون با دلدار

با غصه‌ي بيشمار نزديكتريم

 

۷

من از نفس تو سمت و سو مي‌گيرم

با لطف تو شأن و آبرو مي‌گيرم

 

من شاعرم و نماز من شعرِ من است

در بركه‌ي احساس وضو مي‌گيرم

 

۸

با ياد تو سال‌ها سفر مي‌كردم

در راه رسيدنت خطر مي‌كردم

 

وقتي كه تو را ديدم گفتم اي كاش

در راه تو سعيِ بيشتر مي‌كردم

 

 ۹

اينگونه كه گفته‌اند بايد باشد

شايد كه شبيه او مي‌آيد باشد

 

حالي، حسي، شوري، عشقي، نوري

در گوشه‌ي جانماز شايد باشد

 

۱۰

من نيز چو يوسفت به چاه افتادم

اما نه چو يوسف به گناه افتادم

 

با ياد تو لحظه اي به خود آمدم و

در وقت نماز سر به راه افتادم

  

۱۱

با ياد تو در سجده نشستم صدبار

ذكرت به لب و سبحه به دستم صدبار

 

صدبار تو را وقت نمازم ديدم

آنسان كه نماز خود شكستم صدبار

 

۱۲

چشمي گريان در انتظار آمده است

گيسو گيسو در شب تار آمده است

 

گويا آن شب با تو سخن گفتن من

در لحظه‌ي ديدار به كار آمده است

 

۱۳

دنيا روشن ز نور تابنده‌ي توست

دنيا شاد از ثانيه‌اي خنده‌ي توست

 

اين بنده‌ي توست اين چنين مي‌گريد

شكر توبه حق نگفته، شرمنده‌ي توست

 

 

نوشته شده توسط علي ثابت قدم در ساعت 14:31 | لینک  | 

 

کور خواهم کرد روزی کوره ی آتشفشانت را

می بُرم روزی از این بد گوییِ از من زبانت را

 

تلخ خواهم کرد دنیا را به کامت ، تلخ تر از زهر

آن چنان که می کُنی با شوکران شیرین دهانت را

 

می روم روزی و یادت را به دست باد خواهم داد

می نویسم روی یخ در آفتابی داستانت را

 

می روم مثل پریشان حال ها در کافه ای متروک

پشت میزی که ندارد اندکی حتی نشانت را

 

می نشینم بی شک آرام و کتابی شعر خواهم خواند

می زنم آتش به سیگاری که شاید دودمانت را...

 

بی دلیل اما کمی در فکر تو شاید فرو رفتم

این که بد پس داده ای در دوستی ها امتحانت را

 

بی جهت شاید به خاطر آورم آن روزهایی را

که تو روی صندلیِ روبه رویی استکانت را-

 

- توی دستت می گرفتی و مرا وارونه می کردی

ازشرابی که رها می کرد در من گیسوانت را

 

بعد چشمانت که من را از زمین می کند مثل کاه

بال و پر می داد دستانت مرا تا آسمانت را...

 

بعد لب هایت که پایان تمام دردهایم بود

بعد در آغوش من بودی و در دستم عنانت را ...

 

بعد دریا موج می زد موج ، توفان می شد و توفان

تا به ساحل می رساندم کشتی بی بادبانت را

 

بعد... اما بعد ... اما ... نه ! چرا یاد تو افتادم ؟!

بسته است انگار بر جان من این تقدیر جانت را

 

بی دلیل اما دوباره کافه هم پُر می شود از تو

باز هم پُر می کنم با خاطراتم استکانت را 

 

نوشته شده توسط علي ثابت قدم در ساعت 15:9 | لینک  | 

 

سلام .

۲ خبر خوب از چاپ کتاب دوستان

۱- مجموعه ی اشعار آیینی سعید بیابانکی با عنوان " پرواز اصفهان - مشهد " توسط انتشارات فرهنگ مردم اصفهان به چاپ رسید . دوستان می توانند این مجموعه را در بیست و دومین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران از غرفه ی انتشارات فرهنگ مردم واقع در سالن شبستان مصلا راهروی ۱۶ تهیه نمایند و یا با شماره تلفن های زیر تماس بگیرند.

۲۲۳۷۰۱۴-۰۳۱۱    ۶۶۴۷۴۱۸۴-۰۲۱

۲- مجموعه شعر محمد جواد آسمان با عنوان " باغ بی سایه" توسط انتشارات دفتر شعر جوان به چاپ رسید. دوستان می توانند این مجموعه را نیز در نمایشگاه کتاب از غرفه ی خانه ی شاعران تهیه نمایندو

 

                         

 

نوشته شده توسط علي ثابت قدم در ساعت 13:32 | لینک  | 

 

نه دلی منتظر است وُ  نه نگاهی به دری

نه از آن دور سُراغی، نه از اینجا خبری

 

نه کسی آمده از راه که غم بردارد

نه کسی با خودش آورده غمِ بیشتری

 

نه بهاری، نه خزانی، نه سیاه وُ نه سفید

نه به شادی لبِ خندان، نه به غم چشمِ تری

 

این قَدَر لیل وُ نهار آمد وُ یکسان آمد

بی که فرخنده شبی، بی که مبارک سحری

 

باغ سبز است وُ درختان همگی سرو وُ چنار

که نداده ست به جز سایه درختی ثمری

 

نه به دامی دل ما وُ نه به دامان دستی

ای خداوند غزل ! گوشه ی چشمی ، نظری!

 

 

نوشته شده توسط علي ثابت قدم در ساعت 11:41 | لینک  |