تبليغاتX
غيرقابل پرنده

غيرقابل پرنده

شعرها ی علی ثابت قدم

ماجرای ما روزی دوستی بود و حالا تمام شهر از ما می گویند .

...

اگر این ماجرا هر طور دیگر هم رقم می خورد

دلم یک عمر در این غصه ی بیهوده غم می خورد

 

همین که شیشه ی حرمت شکست از سنگ دشنامت

همین که نامت از بین رفیقانم قلم می خورد

 

نگاهم کردی و با خنده گفتی: روزگار این است !

نگاهت کردم و از خنده ات حالم به هم می خورد

 

عجب لبخند سردی ، روزگار ناجوانمردی

چه کردی با کسی که روی نام تو قسم می خورد

 

نه شان دست هایی که به هم دادیم باقی ماند

نه یاد استکان هایی که در مستی به هم می خورد

 

پس از سرمای دستانت بهاری تلخ را دیدم

به اندوهی که گل می کرد و چشمانی که نم می خورد  !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 10:4  توسط علي ثابت قدم  | 

 

حدیث مردم از ذهن بداندیشان نخواهد رفت

دلت تا نشکند از مجلس ایشان نخواهد رفت

تو در مرداب هرگونه تعلق پای خود مگذار

که اهل معرفت در جمع بدکیشان نخواهد رفت

هر آنچه از تو باشد آخرالامر از تو خواهد بود

متاع غیر در کشکول درویشان نخواهد رفت

چه ترس از صحبت بیگانگان داری که حق با توست

که قال دیگران در باور خویشان نخواهد رفت

تو جای خویش در قلب مراد معرفت وا کن

که حرف مردم از ذهن بداندیشان نخواهد رفت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 12:47  توسط علي ثابت قدم  | 

 

فراواني اندك هاست اينجا و عجب آشفته بازاري

در اين آشفته بازار اي دريغا نيست يوسف را خريداري

كسي از آن سوي بازار مي خواند مرا با نغمه ي سازش

جلوتر مي روم چيزي نمي بينم به جز تنبور و دستاري

صداي ساز مي پيچد درون كاسه ي مغزم ، صداي او

مرا با خود به جايي مي برد ، جايي كه در آن نيست هشياري

به باغي مي رسم آنجا ، به باغي كه پر از زيبايي مبهم

به باغي سبز ، باغي نقش بسته بر تن بومي به ديواري

صدا مي خواندم اما نمي فهمم ، نمي دانم چه مي گويد

 ولي مي دانم اين را كه به هر حرفش گره خورده است اسراري

پر از درد است و از اين درد هرگز شانه را خالي نخواهد كرد

چنان كه مي كشد بر دوش خود نعش عزيزش را عزاداري

ترنج از دست نشناسند بسياران ، اگر باور كنند اورا

ولي يوسف خريداري ندارد در زمان جاهلان ، آري

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 14:50  توسط علي ثابت قدم  | 

 

خوبی و مهربانی ، خوبی و بی نظیر

مثل دم غروبی ، زیبا و دلپذیر

مثل نسیم صبحی ، مثل خود بهار

گاهی خود بهانه گاهی بهانه گیر

گاهی شبیه دریا آرام و بی قرار

گاهی کنار ساحل ... دست مرا بگیر !

گاهی مرا بگریان ! گاهی مرا ببخش !

چیزی بخواه از من ... اصلا بگو : بمیر !

پلکی بزن بسوزان باغ تن مرا

هم آتشین نگاهی هم آتشین ضمیر

چیزی شبیه تردید همواره با من است

چیزی شبیه ای کاش ... این حس ناگزیر

حسی شبیه پرواز در دست های تو

حسی شبیه مرغی در دام تو اسیر

عمری بر این درختی ، با وسوسه لجوج

سیبی ولی نجیبی ، محجوب و سر به زیر

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت 1:58  توسط علي ثابت قدم  | 

 

از لهجه ام فهمید که باید زبل باشم

فهمید از شعرم که باید اهل دل باشم

می خواستم سیگار را ... او بوسه می خندید

می خواست از لب های سرخش مشتعل باشم

می خواست مثل دست هایش مهربان و گرم

مثل هوای چشم هایش معتدل باشم

می خواست آن حسی که دارد مشترک باشد

می خواستم اما در این حس مستقل باشم

نزدیک تر شد ، لرزش دستش به من می گفت

آماده ی آن اتفاق محتمل باشم

ترجیح دادم بر خلاف آن چه دل می گفت

در نقش آدم های معصوم و خجل باشم

آن شرم مصنوعی میان بوسه ای گم شد

ترجیح دادم آن چه که می خواست دل باشم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم دی 1389ساعت 0:33  توسط علي ثابت قدم  | 

 

منو به خونه را  نده !

رو خواهشم درو ببند

شادیاتو به هم نزن

به گریه های من بخند

 

منو به خونه را نده

تو چشم من نگا نکن

پشت سرم آب نریز

اسم منو صدا نکن

 

منو به خونه را نده

من باغریبیام خوشم

با این که با تنهاییام

دارم خودم رو می کشم

 

منو به خونه را نده

مَرده و آوارگیاش

می رم که آواره بشم

پس نگران من نباش

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم آبان 1389ساعت 22:58  توسط علي ثابت قدم  | 

صدای پارس سگ ها صدای گنجشکان
صدای رد شدن کامیون صدای اذان

چراغ های یکی روشن و یکی خاموش
هوای بی تو نه خیلی مساعد گیلان

فضای خسته و دلگیر و داغ و دم کرده
طلوع شرجی ماسوله و نم باران

و من که توی همین بالکن به یاد تو ام
سراغم آمده تردیدهای سرگردان

سراغم آمده لبخند های تکراری
سراغم آمده اندوه های بی پایان

رها نکرده مرا فکر تلخ دوری تو
در این مسافرت بی دلیل و بی چمدان

آهای رود خروشان جاری از دل کوه
مرا دوباره به زاینده رود برگردان

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت 17:37  توسط علي ثابت قدم  |